|
چهارسوق
|
||
|
در سینه ما کینه کس راه ندارد/در بارگه عشق هوس راه ندارد |
گفت: آره.
ادامه داد: ولی این فیلم راز که این همه مردم ازش تعریف می کنن و این همه کتاب و دی وی دی ازش اومده بیرون در حقیقت یه سنت الهی است که توی قرآن هم اومده. مضمون آیش اینه که " هرکس در هر راهی گام برداره خدا شرایطش رو براش فراهم می کنه".
تازه خیلی چیزهای دیگه هم مثل خوش بینی، مثبت گرائی و ... هم پشتوانه دینی داره. منتها چون ما برای مردم خوب تبیین نکردیم اونوری ها از این مسائل حداکثر بهره رو می ببرن.
مثلاً این مثبت گرائی که به شما انرژی میده تا کاری رو انجام بدین در حقیقت همون " توکل" است. ما با توکل به خدا انرژی می گیریم ولی اونوری چون محور مباحث شون " انسان محوری" است با تلقین به خود و ... انرژی می گیرن.
-----------------------------------
به این ترتیب زیرآب مساله " اعتماد به نفس" زده می شه؟
جواب:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انتشارات سوره مهر رفتم تا ۲ کتاب شاعر گرانقدر فاضل نظری رو بخرم. دیدم کتاب سومی هم از ایشان آمده. هر ۳ در پک. درخواست پک دادم. پول هم پرداخت شد. ولی پک تمام شد.....
دیروز کتاب جدیدش رو "آن ها" از یکی از دوستان گرفتم.
شعر زیر متناسب با حال و هوای منه........
ای که برداشتی از شانه موری باری
بهتر آن بود که دست از سر من برداری
ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری
موجم و جرات پیش آمدنم نیست مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری
بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار
تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری؟!
با تشکر-فاضل نظری
صدای این خانم هم که من رو تحریک نمی کنه و مناسب مجالس لهو و لعب هم نیست. تازه از خیلی از این آهنگهای تند تلویزیونی هم بهتره.
بین اون خانمها هم بحث شد.
چشمتون روز بد نبینه که یه بحث مفصلی در داخل تاکسی در گرفت که بیا بگو. ۳ به ۲ بودیم. اونا می گفتن اشکالی نداره و من و اون خانم خفن می گفتیم اشکال داره.
خلاصه بحث رفت سر عرف و اینکه این چیزها رو عرف تعیین می کنه.
ما نفهمیدیم عرف کیه؟ مائیم؟ اونا بودن؟ یا هر دو.
ولی من ار تاکسی پیاده شدم. نه به خاطر خفن بازی به خاطر اینکه رسیدم به مقصد.
ولی خدائیش حمیرا صدای ....
دیدم تا لبه پله های مغازش آب گرفته بود. آب از توی جوب جلوی مغازش که پر آشغال سبزی بود زده بود بالا.
خیلی شاکی بود.می گفت:
«همش تقصیر خودمه. یه جا توی قرآن اومده که «هر اتفاقی که برای انسان ها توی زندگی میفته حاصل اعماله خودشونه»
تازه این آب گرفتگی بقیه مردم رو هم اذیت می کنه و این به خاطر اینه که مردم هم هیچ تذکری به منه سبزی فروش نمی دادن.»
شعر ماله اونه
...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها می شود از دست کمان
خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود
مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته
بی خود از خود ، به خدا با دل و جان می آمد
زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد
یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را
آمده باز هم از جا بکند خیبر را
آمد ، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیرپایش همه کون و مکان می چرخید
بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از میسره از میمنه بیرون آمد
آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله
مست از کام پدر، زاده لیلا ، مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است
رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد
با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه عجب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا*
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...
یه روز داشت با یکی منچ و مارپله بازی می کرد. البته شرطی.
پیش خودش هی زمزمه می کرد و می گفت « روزگاره عجیبیه». توی این همه قمار بازی این یکی از همه عجیب تره.
می گفت:
زندگی ما ادما مثل بازی مارپله است. بالاخره باید به یه جائی برسیم. حالا تو این مسیر یه بار مار نیشمون می زنه و پایین می افتیم یه بار هم از نردبون بالا می ریم.
اما خدا نکنه زندگی مثه منچ بشه. هم محدوده و هم داری هی دور خودت می چرخی.
منو صدا کرد و گفت:
وقتی آدم فکر انجام یه گناهی رو می کنه و اون رو انجام میده شیطون دست از سرش بر نمی داره و اون گناه رو اونقدر براش زیبا و دلفریب جلوه میده که دوست داره ادامه بده و تا تهش رو بره.تازه اسبابش رو هم فراهم می کنه
من فقط تونستم بگم:
خدا به ما رحم کنه.
---------------------------------------------------------------------------------------------
ان شاء الله از کسانی باشیم که مشمول آیه « ... الا ما رحم ربی » می شوند
مثل
ا۱. اصغر اقای کله پز
۲.حسین چکش طلا(صافکار)
۳.غلام نقاش
....
یه ماجرای واقعی رو برام تعریف کرد:
یه جوونی عاشقه یه دختری شده بود و قصد ازدواج با اوون دختر خانم رو داشت. این دو نفر اصلا به هم نمی خوردن. خانواده هاشون هم مخالف ازدواج این دو نفر بودن. خوده پسره هم می دونست این موضوع رو ولی می گفت نمی تونم رهاش کنم.
پیش روانشناس هم رفته بود. البته خانواده متدینی هم داشت. خانوادش می رن پیش یه روحانی معلم اخلاق. اون می گه که به پسرتون بگید بیاد پیشه من.
وقتی پسره میاد حاج اقا بهش میگه که برو دو رکعت نماز بخون و خاضعانه از خدا بخواه که مشکلت رو حل کنه.
پسر این کار رو کرد و رفت. بعد از چند روز خانوادش اومدن پیش حاج اقا و گفتند پسرمون تونست اون دختر رو فراموش کنه.
به نظرم این یه نمونه کوچیک و با ارزش از مصادیق این آیه شریفه است:
واستعینوا بالصبر و الصلاه
ولی چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که در بعضی تصمیمات باید حس ششم رو دخالت داد.
منظور اینه که ممکنه شما یه تصمیمی رو بگیرید ولی به دلتون افتاده باشه که اگه این تصمیم رو عملی کنم عاقبت خوشی نداره. هیچ دلیل منطقی ای هم برای اجرا نکردن اون تصمیم ندارید ولی یه حس به شما میگه که اون رو انجام نده.
من اوایل اعتنائی نمی کردم ولی بعد دیدم که در خیلی موارد حسم به من دروغ نمی گفت.
البته آفاتی هم داره که باید خیلی مواظب بود. ممکن شما تصمیماتتون رو فقط منوط کنید به حستون که این کار کاملا اشتباهیه.
البته نمی دونم چه آدم هائی حسشون بهشون دروغ نمی گه ولی می دونم که باید...
جا داره که در بعضی مواقع به این حس اهمیت داد.
من اسمشو می ذارم حس ششم ولی بعضی ها می گن این همان الهاماتیه که خدا بعضاْ به بنده هاش داره.
شما چی می گین؟
|
|